یک قدم تا پل صراط

یادش بخیر وقتی که بهار بود
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۳ فروردین ۱۳٩۱

یادش بخیر زمانی بود که من به دنبال بهار بودم هر روز که از خواب بلند میشدم اولین کاری که میکردم لباس های نو رو امتحان می کردم که خدایی نکرده وقت اومدنش تنگ نشده باشند.

هنوز چند روز به اومدنش مانده بود که تحت فشارهای متنوع از مدرسه فرار میکردم و تا ظهر توی باغ های اطراف شهر دنبال گل بنفشه بودم تا تخم مرغ هایی که از پول خودمون بود رنگ کنم که وقتی بهار میاد روی سفره تقدیمش کنم .

شب که تا به رختخواب می رفتم تا نیمه های شب برای خودمون برنامه ریزی میکردم فردا چطور به استقبال بهار برویم هرچند هنوز چند روز مانده بود که بیاید.

شب عید که می شد همه دور هم جمع میشدیم تا ماهی و شوید پلو و خورشت آلوچه رو بخوریم ولی من تا نیمه های شب بدور از چشم دیگران با بهار حرف میزدم.

خلاصه بهار برای خودش کلی احترام و عزت داشت نزد منی که عاشقش بودم.

ولی نمی دانم چرا یه دفعه اینجوری شد با باز شدن پای دیگران به میان من و بهار دیگر خبری از اون همه هیجان و انتظار  نبود.

دیگه خبری از فرار و بنفشه های دزدی و تخم مرغ نبود

دیگه ماهی و شوید پلو اون مزه همیشگی را نمی داد

دیگه خبری از لباس های نو و ترس از تنگ شدنشان نبود

چون فهمیده بودم که بهار کس دیگری را دوست دارد و برای همیشه بار و بندیلشو از پیش من برده...

آره این قسمت من بود که در اوج علاقه به او مثل خیلی ها باید از بودنش بی نصیب شوم و تنها حفظ ظاهر کنم .

این روزها بهار خودشو به پول فروخته و هرکسی که جیبش پرتر باشه میتونه اونو برای خودش ببرد و بعد از تمام شدن عشق وحالش بدون اینکه لحظه ای به او فکر کند که حکمت آمدنش چیست ؟ چرا باید برای آمدنش جشن بگیریم؟ چه کسانی برای شکوهش زحمت کشیدند؟ اصلا پدر و مادرش چه کسانی و با چه تفکراتی بودند؟ از کنارش بی اعتنا رد می شوند و به دیگری دل می بندند.

البته شاید تقصیر او هم نیست و به نظر همان کسانی که بین ما جدایی انداختند از فلسفه آمد و نیاکانش ترس دارند این بازی را درست کردند که به امثال من نشان دهند هرگز به بهار و بهاری ها نباید دل ببندم چون جنسش بی وفایی است .

ولی من ایمان دارم که راه من درست بوده نه کسانی که فقط به چهره بهار دل بسته اند آخه خوب میدونم هر زیبایی روزی برای آدم تکراری می شود و آدم عاشق باید بدون توجه به سیما از دل عاشق شود.

شاید یه روز دوباره بهار به خونه من بیاید چون ایمان دارم یه روز خوب میاد


comment نظرات ()
جدا سازی تبلیغاتی
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

بعد از مدت ها دوری از اینجا آمدم که چیزی از دل بگویم که با پیام مدیران سایت مواجه شدم ... که گفته بودند "هرگز پسورد ایمیلتان را در اختیار سایتی قرار ندهید حتی در پرشین بلاگ. ناخودآگاه به یاد این داستان افتادم...

سال ها قبل تمام سازمان بهداشت جهانی نمایندگان تمام کمپانی های تولید سیگار را دور هم جمع کرد تا از آنها بخواهد علیرغم تولید خود که غیر قابل مقابله بود راهکاری را بدهند که مردم کمتر سیگار بکشند و از مضررات آن با خبر بشوند. هرکدام نطقی داشتند تا اینکه نوبت به نماینده کمپانی وینستون آمریکا رسید .

وی با همه زرنگی از این فرصت استفاده کرد و تلبیغ گسترده ای در جهان تبیلغات به ثبت رسانید.

فقط با یک جمله: "سیگار برای سلامت انسان ها مضر است ؛ حتی وینستون"

او با این جمله سیگار وینستون را از دیگر سیگارها جدا کرد و همین باعث فروش چند برابری آن شد.

 


comment نظرات ()
این کشور حکم بازی شطرنج دارد:
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳٩٠

شاه و وزیر همیشه  پشت سر سربازان بیچاره که خط مقدم هستند پنهان می شوند

سرباز نگون بخت اگه خیلی زرنگ و خوش شانس باشد وقتی به آخرین خاکریز دشمن می رسد باید جای خود را به یه نورچشمی بدهد

فیل همانند برخی برادران رودر رو نمیشه و از کناره ها و به نوعی به نامردی حمله می کند

اسب هم مثل جان برکفان و از خود گذشتگان چیزی جلودارش نیست و حتی از روی مهره ها می پرد

قلعه همانند آدمهای استوار به جلو پیش می رود و تا دشمن را منهدم نسازد جلو می رود

در آخر اگر پیروز شوند کسی به تلفات اهمیتی نمی دهد و همه چیز به شاه نسبت داده می شود ولی اگر در نبرد شکست بخورد همه بر این باورند مهره ها زود صحنه را ترک کردند.


comment نظرات ()
خدایا
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٩

خدایا ربنایت را نصیبم کردی که ترسم را بپوشانم

ترس از جهنمی که هرگز کسی آنرا ندیده

خدایا 12 راهنما برای فرستادی تا راه بشناسم

ولی من راه نشناختم و کجرویم را با قسم توجیه کردم

خدایا شاید لایق نبودم تو دهها امامزاده برایم قرار دادی

که من فقط به وقت گرفتاری به پاکی آنها قسم خوار شوم

شاید همین را باید بگویم :

"من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادر دوست دارم ، زیرا که آنان از سر عشق میرقصند و اینها از سر ترس میخوانند"


comment نظرات ()
کاش زندگی همین بود
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٩
کاش زندگی همین چند خط دست نوشته بود تا شاید اینجوری یک عمر می نوشتم . می نوشتم که من و تو ما و غیره ندارد همه با هم حق زندگی داریم . ما اگر حقمان جز این بود همان روز یا همان شب آدم فریب شیطان را نمی خورد و ما هم امروز اینجا نبودیم اما حالا که آمده ایم بگذاریم زندگی جاری بماند یا باقی بماند نمی دانم تا کجا ولی آنچه باید پذیرفت این است که حقمان زندگی است چراکه اگر جز این بود خدا خوب می توانست همان لحظه به عمر پدرمان آدم پایان دهد و یا مادرمان حوا را از ازدواج با یک فرمان شکن منع کند . نه او چیز دیگری را رقم زد تا به ما بفهماند اختیار با خودمان است و خودمان باید شرایطمان را بسازیم و به تعبیری قوه اختیار را به ما عطا کرد . اما تعجبم از این افرادیست که خود را مالک زندگی دیگران می دانند با چه کسی برویم . باچه کسی نرویم . کجا برویم . کجا نرویم . چرا برویم . چرا نرویم . چطور برویم . چطور نرویم و... به امید روزی که هر کدام بتوانیم برای خودمان تصمیم بگیریم و بر قدرت اختیار داشتن دیگران غلبه کنیم



comment نظرات ()
آرزویم این است که آرزویی نداشته باشم
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۸٩

بهترین آروزی زندگیت چیست؟

 کاش هرگز متولد نمیشدم

کاش هرگز نمیمیردم

کاش هرگز غمگین نبودم

کاش همیشه شاد بودم

کاش هرگز گرسنه ای نمی دیدم

کاش هرگز اطرافیانم بد نبودند

کاش هرگز آرزوی نمی کردم

کاش واِژه"کاش" وجود نداشت

آرزویم این است که رخ دهد این آرزویم که بی آرزو بودم


comment نظرات ()
چند خصلت ایرونی
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٩

چرا ما ایرانی ها خلاف جریان واقع عمل می کنیم؟

حالا چند مثال:

اگر جلوی مهمونتان چای گرم بذارید نمینوشه تا کمی خنک بشه ...

اگر جلوی مهمونتان چای خنک بذارید نمینوشه گلمه مند میشه....

وقتی کسی از شدت ناراحتی گریه میکنه هی بهش میگیم ناراحت نباش ... گریه نکن... با گریه کردن چیزی عوض نمیشه و از این جور حرفها

وقتی کسی از شدت ناراحتی تو خودش هست و به قول معروف بغض کرده هی اصرار می کنیم که گریه کن... خودتو خالی کن... اشک بریز تا آروم بگیری

وقتی توی یه خیابون شلوغ خبری از پل هوایی نباشه همه گله میکنند شهرداری به فکر جان مردم نیست

وقتی همانجا پل نصب میشه البته با پول خودشان هیشکی از روی اون رد نمیشه وهمه زیر آن دل به خیابون می زنند

وقتی عروس یا دامادی توی مهمونی عروسیشان خوشحال باشند بعضی ها تیکه میندازند که چرا اینقدر خوشحالند نکنه جریانی است

وقتی عروس یا دامادی توی مهمونی عروسیشان ابراز خوشحالی نکنند همون بعضی ها تیکه میندازند که چرا اینقدر ناراحتند نکنه اتفاق خاصی افتاده

وقتی مردی هنوز ازدواج نکرده  به فکر مادرش نیست شاید چند وقت یه بار پیشش نره

وقتی همون مرد ازدواج کرد تازه میدونه که بچه مامانی است و هر لحظه پیش او میره

وقتی زنی ازدواج نکرده همش دوران متاهلی را تجسم میکنه

وقتی همون زن ازدواج کرد همش به دوران مجردیش فکر میکنه

اما برای اکثر ایرونی ها روز شنبه شروع زمان تحول است : از شنبه نماز می خونم، از شنبه درس می خونم ، از شنبه ورزش می کنم ، از شنبه زود از خواب پا میشم، از شنبه رفیق بازی تعطیل، از شنبه خلاف تعطیل، از شنبه کار بیشتر ...

اما این شنبه کی سر میرسه؟؟؟!!!

من هم از شنبه وبلاگم را هر روز به روز می کنمنیشخند

 


comment نظرات ()
گرگ بودن تنها یک ادعاست
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۸٩

گرگ بودم در میان گله ها

گرگ بودم غرق در صدای گوسفندها

ندانسته پا گذاشتم بر دل هر فریاد چوپانی

خودخواه بودم که ندانستم

گرگ بودن تنها یک ادعاست

خودخواه بودم که خواستم تا ابد یکه تاز صحرا باشم

نمی دانستم ناز بره ای کوچک

که روزی من سلامم را با نیش دندان نشانش دادم

امروز قوچی درنده شد که باشاخش

گرگها نتوانند روبرو گردند

شاخهایش آنچنان درنده هم نبود

آنچه مرا در دیدگانش درید

فقط ادعای گرگ بودند بود



comment نظرات ()
یه شوخی با دخترهای خوب کشورم
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

#این مطلب تنها جنبه طنز دارد و هیچ ارزش قانونی دیگر ندارد لذا هرگونه کپی برداری از آن به سلیقه مخاطب می باشد از این رو بی خیال پیگرد قاونی شوید #

یک دختر خوب کی میتونه باشه؟؟؟؟

یه دختر خوب دختری است که تو خیابون به پسرها خیره نشود

اگر خیره شد لبخند نزند

اگر لبخند زد چشمک نزند

اگر چشمک زد شماره نگیرد

اگر شماره گرفت زنگ نزند

اگر زنگ زد سر قرار نرود

اگر سر قرار رفت تو خونه نرود

اگر خونه رفت نزدیک پسره نشود

اگر نزدیک پسره شد بوس ندهد

اگر بوس داد لباسش را در نیاورد

اگر لباسش را در آورد ...

آخ جون صلوات


comment نظرات ()
خاطره ای از فرشته مرگ
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

شاید یک روز به سراغت آیم

زندگی شاید ندارد باید به سراغت آیم

خوب بودنت راز رفتار من است

بد بودنت اوج فریاد من است

خواسته یا نا خواسته در قبال یک رسید تحویلت دادم.

اما تو فرق داشتی ، من هم چند ثانیه ای بیکار

گوشه چشمی به پرونده ات انداختم

نام :محرمانه

شهرت: محرمانه

دین: اسلام

اهل نماز بود :                  بله             خیر*

اهل زیارت بود:                 بله             خیر*

اهل مسجد بود:               بله             خیر*

اهل روزه بود:                   بله             خیر*

سابقه حضور در مسجد : یک مورد (مراسم ختم عمه)

سابقه حضور در جلسات قرآن: ندارد

سابقه روزه گرفتن : چیزی یافت نشد

خلاصه با نگاه بر این اوراق آهی از دل بر آمد

اما نمی دانم در صفحه هفتم یادداشتی به چشمم خورد

طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی

صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست(سعدی شیرازی)

نگاهم افتاد به پایین صفحه

آزار هم نوع : انجام نداده

نیکی به والدین : بسیار داشته

کار خیر : بی شمار داشته

نامردی: در مرامش نبود

خوشحال شدم چون می دانم امتیازت چند شد و جایگاهت کجاست




comment نظرات ()
برای دخترای کشورم
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

من اگر دختر بودم به اولین خواستگارم جواب مثبت می دادم

چون پسرهای بی عقل خیلی کم هستند

من اگر دختر بودم با پسرای محله ام خوب تا می کردم

چون عمده بدبختیها از طرف آنهاست

من اگر دختر بودم تو خیابون هر کی شماره میداد می گرفتم

چون اینجور دنبالم نمی افتاد تا خونه ، خوابگاه و... را پیدا کند

من اگر دختر بودم سوار تاکسی کیفم را وسط نمی ذاشتم

چون اون وقت کناریم تو فکر حالگیری ازم نبود

من اگر دختر بودم لباس ست می پوشیدم

تا بقیه بهم نگند رنگین کمان

من اگر دختر بودم حلقه دستم نمی کردم

چون ممکن است بختم بپرد

من اگر دختر بودم پلاستیک گوجه و تخم مرغ را تو دستم می گرفتم

تا ادعا کنم دانشجو هستم

من اگر دختر بودم برای پیاد روی هر روز تو یه خیابون بودم

تا بقیه نفهمند هر روز چه ساعتی بیرون میام

من اگر دختر بودم....

خوشحالم که توی این جامعه دختر نیستم

واقعا بعضی وقتها از دست هم جنسای خودم عصبانی میشم


comment نظرات ()
داستان اولین خواستگاری زندگیم
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳۸٩

دیشب بالاخره بعد از ٢٣ بهار به خواستگاری رفتم

راستش اولش خیلی خجالت می کشیدم

من بودم و بابا و مامان و برادرام و خواهرم

تو راه که کلی دنبال دسته گل و شیرینی گشتیم

بابا داشت کلافه میشد ...

من از اون بدتر و مامانم از من بدتر و خواهر از مامانم بدتر و برادرام از او بدتر

هم ناراحت بودیم و هم به شانس بد من می خندیدیم

خلاصه بعد از یک ساعت و ٣۵ دقیقه و ١٨ ثانیه در خونه عروس رسیدیم

باباش اومد جلو در کلی تعارف و... رفتیم داخل

وای نگو داشتم از خجالت می مردم

گل تو دست راستم نه چپم بود

حرفها چرت و پرت حاشیه ای شروع شد

از شغل من ، در آمدم ، ماشینم ، خونه ام گرفته تا مهریه و شرایط دیگه

بالاخره نوبت به اصل موضوع رسید (چه لحظه حساسی بود)

بابام گفت: خوب برسیم سر اصل موضوع این شازده پسر را آوردیم تا تاج سرتون بشه و دخترتان را خوشبخت کنه

باباش یه ذوق زد و برق خوشحالی را تو چشاش دیدم

پرسید خب آقا داماد طرفدار کدوم تیم است؟

مادرم بلافاصه گفت : پسرم استقلالیتشویق

پرسید آقا به کی رای داده؟

تا اومدم جواب بده برادرم پرید وسط :به میر حسین موسویتشویق

باباش یه کله تکون داد و گفت : شاه داماد خوشه چنده ؟

بابا گفت: خوشه عزیزمان را گوسفند خورده .زبان

خلاصه هی او پرسید و بقیه جواب دادن و منم تو دلم کنار جوابهای درست تیک زدم.

تا اینکه هیجان ترین قسمت کار رسید ...

عروس خانم با یه سینی پر از چای اومد

باباش اشاره کرد اول جلو بابای من بگیره

بابا یه نگاه به او ، یه نگاه به چای : شرمنده عروس خانم برای من کم رنگ بیار

رسید به مامانم : مامانم به به چه دختری ، ماشاالله به این سلیقه اگه میشه برای من با نبلکی بیار

بعدی خواهرم چشم تو چشم هم؛ عروس ، خواهر شوهر ... مرسی نمی خورمکلافه

بعد برادرام گفتند ما عادت نداریم توی استکان کوچک چای بخوریم ممنوع از شما

وای حالا نوبت من شد آرام آرام نزدیک شد قلبم داشت کنده میشد دستم را دراز کردم یه دفعه با خودم گفتم شاید دستپاچه بشم و چای را بریزم سریع دستم را جمع جور کردم گفتم نه ممنون نمی خورم و اون چای خوش رنگ مثل سرابی از من دور شد

باباشم بر نداشت و مادرشم همین طور و او برگشت با یه سینی پر از چای به آشپزخانه

بعد از چند دقیقه با پیشنهاد بزرگترها من و عروس برای گفتن جملاتی عاشقانه که جنگ اول به از صلح آخر است یه گوشه خلوت رفتیم

هردومون از خجالت سرخ شده بودیم بلاخره با من من کردن من شروع کردم

بفرمایید

نه شما بفرمایید

خواهش می کنم اول شما

گفت : باشه برای شروع اهل اینترنت هم هستید

با افتخار سر مو بالا کردم گفتم بله من در پرشین بلاگ یه وبلاگ دارم با عنوان یک قدم تا پل صراط و به آدرس chinoat .persianblog.ir

با تعجب گفت تو همون مسافر دنیا هستی ... زود باش از اینجا برو وگرنه به همه میگم توی اون وبت چه چرت و پرتهای می نویسی.چشمکچشمکبامن حرف نزن


comment نظرات ()
خیالی قشنگ
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳۸٩

چشاتو ببند

من تو ، توی یه اتاق

رنگ اتاقمون صورتی

در اتاقمون بسته

نور اتاقمون خیلی کم

لامپ اتاقمون نارنجی

من روی اون تخت خواب دو نفره دراز کشیده ام

تو هم 3تا آلبوم پر از کارت عروسی جلوت گذاشته ای

ورق میزنی و ورق میزنی

دنبال یه طرح ماندگار و تک ...

اما نیست ...

روی همه آنها نوشته شده

ما به هم نمی رسیم                         

              مثل خورشید ، مثل ماه

                               تن تو خاک بهشته

                                             تن من پر از گناه

چشامو که باز کردم

روی تابلو سبز نوشته بود دفتر ا.ز.د.و.ا.ج و طلاق

 


comment نظرات ()
گریه به خاطر آمدن عید
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

نمی دانم برای عید چی بنویسم . از سبزیش بنویسم یا از اشکهایش...

نمی دانم تا حالا هیچ کدون از شماها حسرت چیزی به دلتان مانده است؟

آیا تا حالا برای چیزی گریه کرده اید؟

آیا تا حالا مجبور شدید به خاطر کفش پاره یا لباس کهنه عید از خونه خارج نشوید؟

آیا تا حالا برای اینکه لذت دیدن ماهی عید را تجربه کنید هر صبح کمک ماهی فروش محله آب تنگ خا را عوض کرده اید؟

آیا تا حالا دستتان را روی جیب خالیتان گذاشته اید تا بچه ها نفهمند کسی نیست که به تو عیدی بدهد؟

آیا تا حالا شب عید به جای شوید پلو باماهی ، کنسرو خوردید؟

آیا تاحالا روزهای قبل از عید ساعتها جلوی ویترن مغازه پوشیدن انواع لباس را تجسم کردید؟

آیا تا حالا مغازه داری با تندی شما را از جلوی مانکن مغازه اش پرت کرده؟

آیا تا حالا به خاطر آمدن عید گریه کرده اید؟

عید امسال را با همه تقسیم کنیم.


comment نظرات ()
نوروز سبزی داشته باشید
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸۸


comment نظرات ()
من ، منم
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

چون من برای او نماندم

چون من برای او نرفتم

چون من نگاه با آسمان داشتم

او از نگاه بر خاک دلشاد بود

چون من برای شرف آمده بودم

چون من برای خودم بودم

اما او آن بود، که می خواستند باشد

این بود فرق من با مومن محله مان

اون در میان ثروت

من در میان اشک


comment نظرات ()
اگر بگذارند
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

آمده ایم تا زندگی کنیم

اما نه برای دیگران

آمده ایم تنفس کنیم

اما نه به دست دیگران

آمده ایم اندیشه کنیم

اما نه با فکر دیگران

آمده ایم تا بمانیم

اما اگر بگذارند آن دیگران


comment نظرات ()
کاش مرد من بود
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۸ آذر ۱۳۸۸

کاش آرش بود

کاش مرد من بود

مرد ایران

کاش بود که با کمانش لکه ای از سم

نصیبشان می کرد

کاش بود که مرزم را سوا می کرد

ز غزه، ز قدس و زبغداد

کاش بود ، به پیکانش دل دشمن می درید

کاش بود تا پاک شود اشک طفلانم

این منم زندانی دو دریا

از خزر گریزان و

ز خلیج گم کرده ام





comment نظرات ()
خطاب به دشمنان "اندیشه سبز"
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸۸

بهتر از تو میدانم

بهتر از او میدانم

بهتر از هر کسی و هر چیزی

من میدانم

... که نمی دانم

عقلم ناقص است

روحم محبوس است

راهم دشوار است

ولی ...

ولی با همه اینها من یه آزاده هستم

نه مثل تو

جیره خوار

نه مثل تو

بازیچه

نه مثل

تو ابله

من یه ایرانیم

ولی تو...

 


comment نظرات ()
برای ایران
نویسنده : مسافر دنیا - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳۸۸

کاش برای ایران بهانه ای بود

کاش برای آزادیم چاره ای بود

دکتر شریعتی: تعجبم از ملتی است که برای حسینی گریه می کنند که آزاد بود و آزادانه مرد ، ولی خودشان زیر بار ظلم زندگی می کنند...

اگر در معرکه مقابله با زور نیستی چه به نماز ایستاده باشی ، چه شراب خمر کنی هر دو یکیست...

انقلاب همیشه فرزندان راستین خود را می خورد...

 


comment نظرات ()
← صفحه بعد